ابوبصیر گفت: بعد از در گذشت حضرت صادق علیه السّلام پیش ام حمیده رفتم تا او را در این مصیبت تسلیت بگویم. تا چمشمش به من افتاد شروع به گریه کرد من نیز از حال او به گریه افتادم آنگاه گفت: ابا محمد، اگر حضرت صادق علیه السّلام را هنگام مرگ مشاهده می کردی چیز عجیبی می دیدی.

در آن لحظات آخر چشم باز کرده فرمود: هر کس بین من و او خویشاوندی هست بگوئید بیاید همه را گرد من جمع کنید سفارشی دارم. 


ام حمیده گفت: تمام خویشاوندان آن جناب را جمع کردیم، در این موقع امام صادق علیه السّلام نگاهی به آنها نموده فرمود: ( ان شفاعتنا لاتنال مستخفاً بالصلوة) شفاعت ما خانواده به آن کسی که نمازش را سبک شمارد نخواهد رسید.

——————————————————————————–

 محاسن برقی، ج ۱ ، ص ۸۰

 



یکی از علماء از کربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف کرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند. 
آن عالم می گوید : « من کتابی داشتم که سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً کتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یکی از سارقین گفتم من کتابی در میان اموالم داشتم که شما آن را به غارت برده اید و اگر ممکن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد». 

آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم کتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ». 
گفتم: « رئیس شما کجا است ». 
گفت: « پشت این کوه جایگاه او است » . 

لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم که رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی که از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت: 
« این عالم یک کتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم ». 

من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز کجا؟ دزدی کجا؟ ».

گفت: « درست است که من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی که هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به کلّی قطع کند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلکه باید یک راه آشتی را باقی گذارد. حالا که شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ». 

و دستور داد همین کار را کردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم. 
پس از مدّتی که به کربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین علیه السّلام  همان مرد را دیدم که با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می کرد. وقتی که مرا دید شناخت و گفت: 
« مرا می شناسی؟ » 
گفتم: « آری! » 

گفت: « چون نماز را ترک نکردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر که را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اکنون توفیق توبه و زیارت پیدا کرده‌ام ».

کتاب پاداشها و کیفرها



——————————————————————————–

من خاطره خیلی خوبی دارم از نماز اول وقت، چند وقتی بود که نمازام رو اول وقت می خوندم از بس شنیده بودم که چقدر ثواب داره و...

دانشگاه ما تقریبا 1ساعت و نیم بیرون از شهره . یه بار که ساعت 2 امتحان داشتیم . اذان رو هم ساعت یک می گفتند و من چون دوستم دیر به سرویس رسید نتونسم نمازم رو اول وقت بخونم. تا رسیدم رفتیم سر جلسه اونقدر که به فکر نمازم بودم اصلا به امتحان فکر نمی کردم اما همه رو بلد بودم سریع برگه رو پر کردم و به مراقب گفتم من نماز نخوندم می تونم سریع برم گفت نه! و من انگار چیزی گم کرده بودم. تا اجازه دادن همه بلند بشیم .

رفتم طرف دوستم بهش گفتم عاطی بیا بریم نمازمون رو اول بخونیم گفت: اگه بریم سرویس میره ! تو که میدونی سرویس بعداز ظهر چندتا بیشتر نیست اگه هم بره باید وایسیم کنار اتوبان با کامیون بریم خونه!!!‌ گفتم مگه خدا نمی گه تو حواست به من باشه منم حواسم به تو! بیا بریم توکل به خدا!

مدام غرغر می کرد رفتیم وضو گرفتیم و ایستادیم به نماز ، چقدر سبک شده بودم. بعد دویدیم سمت در دانشگاه. هیچی نبود! دانشگاهم خالی خالی شده بود!‌ عجیب بود هیچکس نبود نه سرویس نه نگهبان، عاطفه می خواست خفم کنه، چون سرویس ها اگر خالی هم می رفتند بین راه مسافر سوار می کردند و اصلا منتظر کسی نمی شدن. گفتم توکل به خدا! اونجا اتوبان بود و فقط ماشین ها سنگین رد می شدن،‌ با اینکه محجبه بودیم بازم برامون بوق می زدند. عاطفه داشت سکته می زد که دیدیم یه ماشین شکل سرویس های دانشگاه داره از مسیری که رفته بود طرف شهر می اومد سمت ما! اومد جلوی پامون وایساد دم در دانشگاه ، راننده در و باز کرد و گفت بیایین بالا

 تمام بچه ها سوار بودن، دو تا جای خالی داشت از تعجب داشتیم شاخ درمی آوردیم. بچه ها گفتن یه دفه زد به سر راننده و اومد سمت دانشگاه! اونقدر بهش چیز گفتم که مگه ما علافیم اهمیت نداد. نگاه کردیم به راننده اصلا اهل این حرفا نبود.

از اون به بعد عاطفه و من خیلی حواسمون به نمازمونه ، عاطفه همیشه میگه معجزه نماز رو که دیدم دیگه برا هیچی از نمازم نمی گذرم.

یک خاطره از نماز جمعه

یک خاطره ی خوب هم از نماز جمعه دارم، نماز جمعه همش برام خاطره ست مخصوصا این یکی که من و دوستم هیچ وقت یادمون نمیره.

همیشه خیلی دوست داشتم در نماز جمعه شرکت کنم اما خونوادم زیاد اهل نماز جمعه رفتن نبودن نه اینکه نخوان نه! متوجه نبودند چقدر اهمیت داره! خلاصه من صدقه سر یک کلاس که با دوستام می رفتیم اونم صبح جمعه اونم نزدیک مکان برگزاری نماز جمعه، با عشق می رفتم نماز،‌ بچه ها نمیومدن اما من با یه دختری دوست شدم و با اون می رفتم

بعد از مدتی دیگه اون کلاس رو ادامه ندادم اما نماز رو حتی اگه ماشین گیرم نمی اومد پیاده می رفتم، دوستام حساس شده بودن اونام هر دفه یکیشون باهام می اومد اما من واقعا عاشقانه می رفتم . موقع امتحانا همیشه می ترسیدم نکنه یه امتحان بیفته ظهر جمعه و من به نماز نرسم. اتفاقا یه امتحانمون افتاد جمعه ساعت 10 و نیم!! خدایا یک ساعت و نیم الی دو ساعت تا دانشگاه فاصله بود تازه اگه راننده ها مثل همبشه اذیت نمی کردن و علافمون نمی کردن. به عاطفه گفتم من می خوام به نماز برسم گفت خب بزار هفته دیگه تو که می دونی نمی رسی گفتم خدا بخواد میشه.

مثل همیشه اولین نفر بودم که برگم رو میدادم ، برای اولین بار عاطفه هم زود تمام کرد و برگه رو داد و از همه عجیب‌تر اینکه اجازه دادند ما چند نفری که بعد از ده دقیقه از شروع امتحان برگه هامونو دادیم از جلسه بریم بیرون!

به عاطی گفتم بدو برسیم! گفت نادون مگه این سرویس حالا حالا راه می افته که بدووم!؟

دستش رو گرفتم و دویدیم سمت ماشین تا سوار شدیم سریع پر شد خدا شاهده مثل باد حرکت می کرد من وعاطفه با تعجب بهم نگاه می کردیم انگار اون بیشتر از ما عجله داشت. جاده خلوت بود، ما فقط یکساعت وقت داشتیم ، چهل و پنج دقیقه ای رسیدیم،‌ باور کنین مسیر ما یکساعت و نیم و دو ساعته اس.

وقتی رسیدیم رفتیم منتظر ماشین ، عاطفه مامانش زنگ زد گفت زودبیا خونه ، خونشون با محل نماز جمعه یه خیابون فاصله داره،‌ عاطفه گفت لیلا تا اینجا شانسی بود حالا بشین تا که ماشین بیاد، بابا به نماز نمیر.. هنوز حرفش تموم نشده بود که اتوبوس واحد که داشت با سرعت حرکت می کرد جلوی ما ترمز کرد. گفت بیاین بالا !‌

سوار شدیم یه پیرمرد پیرزن هم توش بودن، رفتم جلو به راننده گفتم تا کجا میری گفت میرم نماز جمعه! باید سریع برم تا مسئول شرکت صداش درنیومده. اونقدر باسرعت خودشو رسوند به محل نماز که انگار مسابقه رالی شرکت کرده و تو خیابون یه ماشینم نبود! عاطفه درگوشم گفت لیلا!  نمی دونستم نماز جمعه اینقدر کارش درسته! تو دلم گفتم خدایا خیلی با حالی! تا رسیدیم پیاده شدم و من به نماز رسیدم.

البته عاطفه هم سریع بهم زنگ زد گفت به خاطر نماز جمعه تو خدا به منم حال داد یه خونواده سوارم کردند و تا دم خونه رسوندنم...

 به روایت...